وقت دلتنگی دلم دریای احمر می شود
دیده ام از اشک چَشمانم مکدر می شود
سرخی خون دلم همچون لبان سرخ تو
سر به نیزه می شود سبط پیمبر می شود!
هیچ می دانی که یک شاعر ، تمام خویش را
در غزلهایش که می گوید خودش کَر می شود؟!
وانگهی با هر نوای بیت ، هر مصراع آن
یک دقیقه عمر شیرینش چه کمتر می شود
یک دقیقه پیشکش ؛ جان هم برایت می دهم
مرگ من با دردهای تو برابر می شود
بگذریم ! القصه جانم در کف جانانه ات
دوستم داری؟ بگو ...جانم منور می شود
باورت کردم که گفتی دوستم داری زیااااااااد
گرچه می دانم زبانت ، بعد منکِر می شود
ضربتی جانانه لازم نیست ، من خود واقفم
با نگاه سرد تو زخمم مکرر می شود
لااقل چون دوستم داری کمی آهسته تر
بر دلم خنجر بزن ، اینگونه هم سَر می شود
خواب می بینم که می خواهی مرا بی دغدغه
واقعی باشد ، یقیناً چَشم من تر می شود
از ندیدنها مگو ، من خود به چَشمم دیده ام
وعده ی دیدار ما صحرای محشر می شود
پاسخم را سخت دادی ؛ باشد ای محبوبِ من
حالِ من با حالِ تو اینک برابر می شود
(( می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم ))
چون تو می خواهی ، یقین اینگونه بهتر می شود
بی سر و سامان مپندارم ، نبین بیگانه ام
عاقبت این قصه را " فرهاد " از بر می شود
ترانه ی " بیگانگی "
سعدیـا گفتی که مهرش می رود از دل ولی
مهر رفت و ماه آبـان نیز آرامم نکرد...