همیشه بمان
چه می شد این نبودن ها جایشان را به بودن ها بدهند؟!
خدا خودش خوب می داند دلم می خواهد بیایم که دلم لک زده برای دیدنت؛برای صدا زدنت؛برای صدا زدنم؛نفَست،خواستنت،بوییدنت... و خلاصه هر آنچه متعلق به توست.
نااُمیدت که نکرده ام؟هِی با خودم کنار همین پنجره قرار می گذارم که شاید هوای تکرار قصه ی بیابانگردی مجنونم به سر زند و تو شاید ته دل مثل حریرت،کمی امیدوار...
فرهاد را دگر چیزی جُز نامی کهن نمانده با این فاصله های شیرین!
نکند مرا از چشمان خود بیندازی.جای تو که اینجا قرص قرص است.هر آن در هر تقابلی تو پیروزی،چنان که کفه ی هیچ ترازویی را تاب مقیاس عظمتت نیست.
منت گذار و قدم رنجه کن؛کف پایت را بوسه گاه چشمان بیقرارم قرار ده.از اقیانوس محبتت همیشه امواجی سهمگین بر من می کوبند و چنان به ساحل قلبم هجمه می آورند که گویی این آب و خون را هیچ قراری نیست.
می خواهم جسارت کنم و چیزی در گوشت بگویم.(حالا که ظاهراً خوابی بگذار وسوسه ی دادن نشانه هایم را که با تو نشان یافته باز گویم و آنقدر نزدیکت شوم که عِطر بید مجنون"نه!بیدِ فرهادِ" گیسویت چنان مستم کند که دامن از کف بدهم.)
تا فرهاد هست مجنون را چکار؟!
گسیل سلولهای تنم یکصدا تو را فریاد می کنند.گویی خوابم و هر آن دعا می کنم هیچ بیدار نشوم.انگار دسته ای از گیسوانت که نه،تاری از موهایت،دلم را به زنجیر کشیده است.دستم را بگیر تا از گرفتن دستانت بنویسم.
دوست داشتنتت همچو عشق به آب است که از ازل تا ابد،هر دم این تشنگی را گریزی نیست.در حسرت شعری از آب و آیینه،مشوشم.اصلاً شاعری که شعرش نتواند مرا به دزدانه نگاه کردنت بخواند،به چه کار آید؟مگر نه این است که هر آن مرا با این نگاههای خیس با نگاههای بی نگاهت،معطر می کنی؟
من آمدم.مرا نخواستی،بگو...می روم...اما تو را به خدا،تو همیشه بمان!