دارم مینویســـم...
نگــــاهی می اندازد به نقطه چین های لم داده ی نوشته ام و می گوید :
باز به این زبان نوشتــــی؟ لطفا ...نذار.من این زبان را بلد نیستم :(
-یعنــــی چــی که بلد نیستــی؟ باید یاد بگیـــری، زبان به این راحتـــی...
-همیشه از ... بدش می آید و من هیچ وقت مراعاتش نمیکنم...
-میتوانــــی نقطه چین ها را هر چیزی که دوست داشتـــی معنا کنــــی...
طعم صدایــش را شیطنت قـــُرق کرده است !!! با همان طعم و همان طنین میگــــوید :
" خط اولت " دارم مینویســم... ( ... = یارانه ها را به حسابها ریخته اند؟!)
-خنده ام میگیرد از این مقابله به مثلش...یعنـــی چـــی؟داری مسخره میکنــی؟چه ربطی داشت آخــــر؟
مگـــــر تو این همه نقطه چین مینویسی ،می گویم که مسخره ام میکنـــی؟
از شدت غافلگیـــر شدن نمیتوانیــم خنده مان را کنترل کنیم ...ای بابا...به چه می خندی دیوانه!...من دارم نگاهت میکنم...عمیییییییق.حواست به من است ولی ادای بی حواسها را در می آوری؟!... بعد از آن عبور میکنم خودآگاه از این خنده ناخودآگاه و به این فکـــر میکنم که چقدر در طول روز، ...می نویسیم در گفت وگوهایمان، عجب از ما انســـان ها...
به خیــــال خودمان همه متوجه منظورمان میشوند... برای یکدیگـــر توضیح نمیدهیم و سوءتفاهم می دود در روزگــارمان.
غافل از اینکه خودمان کردیم، خودمان نقطه چین نوشتیم .خودمان شدیم...
میخواهم لهجه ی حرف زدنــم با همه خالــی از نقطه چین باشد، از این لحظه تا همیشه.
اما
اما
نمیشود چــــــرا ، من کـــــم می آورم...............
اجـــازه دهید گاهـــی نقطه چین هایــم مزه مزه کنند حس شنوایی مخاطبم را...
شاید هم بشود جای ... یک ترانه گذاشت!
میخواهم بگــــویم ... !!!
"می ترسم " با صدای بابک جهانبخش