ششم خرداد 1374:
ساعت 4 صب از خونه راه افتادمو 6 صب پادگان بودم.رفتم آسایشگاه چای خوردمو بعدش به خط شدیمو رفتیم واسه مراسم صبحگاه.بعدش اومدنو سر و وضعمونو موهامونو کنترل کردن.معلم تاکتیک آقای نعمتی اومد.خیلی آدم خشنی بود.دو تا از بچه ها رو تنبیه کرد که گریشون گرفت.
خلاصه ظهر ناهار رفتیم.قیمه بود.دو تا قاشق اولو که خوردم دلم درد گرفت.همه ی غذا رو خالی کردم توو سطل زباله.خیلی بیحال شدم.اومدم بیرون.کم کم بدنم ضعیف شد و ظرف یه ساعت تب کردم.ساعت حدود 6 عصر شد که لرز شدیدی گرفتم.رو تخت خوابیدمو رضا و حمید اسدی خیلی کمکم کردن.رضا هی دستمال خیس میکرد میذاشت روی پیشونیم.حمید هم پتو رو دائماً دورم می پیچید.حتی پتوی خودشو هم انداخت روم.ساعت 9 شب بود که تبم بالا رفت.بچه ها به بهداری خبر دادن.بدشانسی دکتر هم رفته بود.برانکارد آوردن که ببرنم بهداری گفتم خودم میرم.با اون حال بدو پتو دورم پیچیده 4 نفری رسوندنم بهداری.اونجا سوار آمبولانس شدیمو رفتیم کرج.هیچی توو راه نفهمیدم.منو بردن پلی کلینیک ولیعصر.هیچ کس نبود.دم در اونجا 5-6 بار بالا آوردم.از اونجا بردنم یه درمانگاه خصوصی.اونجام نپذیرفتن چون فقط تخصص جراحی داشت.از اونجا بردنم بیمارستان شهید رجایی کرج.حدوداً یک ساعت توی آمبولانس موندم.از درد به خودم می پیچیدمو ناله می کردم.همهشون میگفتن خودشو زده به مریضی تا استعلاجی بگیره.چقدر احمق بودن...و نامرد... 670 تومن پول از جیب خودم دادم واسه آزمایشو پذیرش.آخرش دو تا جوجه دکتر برگشتن گفتن هیچیش نیست و دو تا استامینوفن واسم نوشتن.با همون حال بد برگشتیم پادگان و تا صبح با همین حالم ساختم.
صبح هر چی به نصیروند گفتم بذار برم بهداری پیش دکتر،نذاشت.آخرش سر کلاس نشسته بودم که بچه ها دیدن دارم می لرزم.فرستادنم بهداری.تازه قبلش نصیروند با همون حال لختمون کرده بود و بشین پاشو داد.رفتم بهداری دو تا پنی سیلین زدم.توو بخش آمپول زنی هم بدرفتاری میشد:)
حالم طرفای بعدازظهر بهتر شد.این دو روز هیچی نخورده بودم.عصری یه کمپوت گیلاس باز کردم.هنوز بدنم ضعف داشت.نزدیک نماز رژه رفتیم.هنوز بدنم درد می کنه...
سوم خرداد 1374 :
امروز حسابی خوش گذشت.تا الان که دارم می نویسم یعنی ساعت 20 دقیقه به 4 بعداز ظهر ، کلی خندیدیم.چون امروز نظام جمع کار کردیم و کلی از بچه ها مسخره بازی در آوردن.یه سری که بلد نبودن قدم رو درجا بزنن.خُب منم بلد نبودن ولی بعضیا واقعاً راحتن بخدا.رااااحت.نصیروند هم هیچی نمیگفت بهشون.خدا نگهش داره.بسیار مودبه.
قبل از شام برای ملاقاتی رفتم دم نگهبانی(انگار زندانه که میگم ملاقاتی:) بابام بود.اومد یه سری خورد و خوراک داد بهم.برگشتم دیدم نصیروند همه بچه ها رو تنبیه کرده.سینه خیز و خمپاره که من حسابی از مهلکه در رفته بودم.عصری سر نماز بچه ها باز خر بازی در آوردنو نصیروند باز تنبیهشون کرد.فقط همونا رو.بعدش لج کرد کل گروهان رو 45 دقیقه خبردار نگه داشت.دیگه همه زوارشون در رفته بود.
بعدش رفتیم شام آش خوردیم و با حمید و داریوش اومدیم خوابگاه کوکو سیب زمینی و سبزی خوردن زدیم.خیلی حال داد.
یه بخش ساده و صادق تو وجود همه هست، وقتی زیادی بهش فرصت بدی و باهاش خوش بگذرونی، یه روزی دردت میاد که نقطه مقابلشو ببینی، اینجوری میشه که کم کم همون قسمت خوبت باعث له شدنت میشه...
واقعیت اینه که همه کارا رو نمیشه انجام داد، همه جا نمیشه حضور داشت، همه آدمهارو به خاطر کاری که کردند نمیشه تنبیه یا تشویق کرد...با اینکه من خیلی تلاش کردم که یه جاهایی همه کارای خوبو انجام بدم !
یه جاهایی تو زندگی هست که مسئولیت پذیر نباشی بهتره(خسته که بشی نسبت به طرف مقابلت اینجوری به زبون میای وگرنه این دیدگاهم نیست)، یه جاهایی باید بگی نه، باید رد شی از آدمها، از فرصت ها، ممکنه واسه کس دیگه خیلی خوب باشن اما مناسب تو نباشن...
برای اینکه هر لحظه حالت خراب نشه، باید بدونی این تو نیستی که عدالت رو تعریف می کنی، یه جایی یه کسی تعریفش کرده و تو باید بپذیری بی چون و چرا...و باید چشم پوشی کنی از خواسته های مکررت....که به جایی نمیرسه.
بعضی چیزا رو که میخونم می بینم عجب مسخرس...یه سری حرفایی که سنار نمی ارزه ولی واااای که بعضیا چقد قشنگ می نویسنشو بهش عمل نمی کنن.
ایمیل و مطلب میاد که: با بدبختی هم میشه لذت برد! خب پس تا حالا ما از چی داشتیم لذت می بردیم؟
کاش یه جایی بود که فراخوان می دادی به آدمهای بد، که:بابا من احمق نیستم، فقط گاهی که زشتی ها و بی معرفتیارو می بینم چشممو میبندم، بلدم چشممو ببندم تا بری و خجالت بکشی و بیای و من چشممو باز کنم....
بعضیا فکر می کنن خیلی زرنگن، عقل کل تشریف دارن، میزنن و میرن، تازه میگن بدترش هم بلدم! اما حالا بیخیال میشم، یه کاری نکن بدترش هم نشونت بدم!
اینا میدونی کین؟ اونایی که یادشون رفته دنیا ازین برنامه ها واسشون داره،حسابی...
و امان از بی معرفتی و قدرنشناسیشون ...امان
فقط سکوت می کنم و چشم پوشی.سکوت...و فقط سکوت
“پیپ گارجری” در رمان “انتظارات بزرگ یا همون آرزوهای بزرگ ” چارلز دیکنز میگه: تمام حقه بازهای عالم در مقابل خودفریبها هیچی نیستند.
روز اول بی هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم؛ وای! فهمیدم رقیبی داشتم
قلب من رنجید از حسرت ، ولی فهمید و رفت
روز پنجم گفت : فرهادم! بیا با من بمان
خود نماند و این بساطش از دلم برچید و رفت
روز هفتم باز آمد گفت: ای محبوب من!
قامتش در چشمهای بی قرارم دید و رفت
او که طرز خنده اش خانه خرابم کرده بود
حال من حتی نپرسید و خودش را دید و رفت
روز اول را رها کن! روز آخر را ببین
آن که روز سوم آمد،از منش دزدید و رفت
کوه را هم این بلا می پاشد از هم ای خدا
هی گرفت و هی رها کرد و کمی ترسید و رفت