
سلام.برگشتم با کوله باری از برکت برای همه ی ملتمسین.
رسم بر این است که هر سفر برکات معنوی خاص خودش را دارد.انسان در هر سفر زیارتی یک چیز جدید نصیبش می شود و آنچه در این سفر علاوه بر دیگر موارد نصیب این حقیر شد و برجسته ترین برکات است،دیدار با شیخ عباس حاج محمد علی الکشوان(کلیددار حرم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام)بود.بسیار ثلیث و شیرین به زبان فارسی سخن می گوید و اذعان می دارد که دایه اش ایرانی و اهل اصفهان بوده.بطور اتفاقی ایشان را پیدا کردیم و ساعت 22:30 شنبه 28 شهریوربا قرار قبلی خدمت ایشان رسیدیم.خانه ی حیاط دار تقریباً کوچکی در ابتدای خیابان علقمه.دو تا اتاق توو در توو بود که نشستیم تا تشریف آوردند.
شیخ عباس متولد 1936 کربلا است که به گفته خود از 485 سال قبل خاندان آنها از ایران به کربلا مهاجرت کرده و 12 نسل پشت سر هم همگی خادم، کفشدار و کلیددار حرم حضرت ابوالفضل(ع) بودهاند.خود شیخ عباس بعد از 36 سال کار بازنشسته شده و هر روز منزل کوچکش پذیرای کاروانهای مشتاق زائران ایرانی و غیره است که به عشق شنیدن گوشهای از خاطرات و معجزات به دیدن شیخ میآیند.
مطلب زیاد است اما مختصراً عرض کنم که شیخ پس از خوش آمدگویی به ما اول از همه رو به من کرد و گفت:چرا آنقدر دور ایستاده ای؟عرض کردم:حاجی،پیش شما آمدن جراءت می خواهد.میترسم نزدیک شوم و چشم بصیرت شما چهره ی واقعی مرا بهتر ببیند.گرچه یقین دارم که آبرویم را نمی برید اما احتیاط شرط عقل است(با خنده).
فرمودند:تو سال دیگر هم بیا که کارت دارم(با خنده).
خلاصه ایشان شروع کردند به صحبت و یکی از معجزات حضرت عباس(علیه السلام)را زمانی که خود ایشان در سن دوازده سالگی در کنار پدرشان در حرم آن حضرت به خدمتگزاری مشغول بودند و به چشم دیده اند را تعریف کردند.
پس از پایان این سخنان از ایشان توصیه ای خواستم.یک سفارش ویژه.فرمودند:اگر می توانی روزی 3 بار (یک بار بعد از هر نماز یومیه) زیارت عاشورا بخوان.اگر هم در توانت نیست روزی یک بار را بخوان.آنوقت دست راستت هم پیش دست چپت دراز نمی شود چه رسد پیش دیگران.بعد مرا قسم دادند و بزرگوارانه خواهش کردند که هر وقت روبروی حرم سیدالشهداء می روی حتماً سلام امام رضا(علیه السلام) را خدمت ایشان برسان.یعنی سلام بر حسین و علی ابن الحسین و اولاد حسین و اصحاب حسین به نیابت از امام هشتم.گفت شما هر چه دارید از امام غریبتان دارید.
خصوصی خدمت ایشان رسیدم و برای دو سه نفر و همینطور برای خودم التماس دعا داشتم.
در آخر فرمودند:سال دیگر هم کربلا بیایید تا داستان خانه ام را که حضرت عباس به من عنایت فرمودند تعریف کنم.