کافه 54

دال...پایان نام کوچک من وآغاز دریاست...اکنون که پایان من آغاز دریاست،بر ساحل تن خسته ام قدم بزن

کافه 54

دال...پایان نام کوچک من وآغاز دریاست...اکنون که پایان من آغاز دریاست،بر ساحل تن خسته ام قدم بزن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۹۱ مطلب با موضوع «کافه دل نوشته» ثبت شده است

ziba (33)

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۳ ، ۰۹:۴۰
فرهاد

.gif باز هم باران - باران، گلبرگ، rain، گلــ ــها، بـــارانــــ، باران، گلبرگ، rain، گلــ ــها، بـــارانــــ، گل پرپر بارون خورده صورتی افتاده روی زمین Rain, petals, rain, flowers, rain, rain Prpr flowers if eaten fallen on the ground red

باران که ببارد،جمعه که در راه باشد،یعنی من و یک جای خالی

به هم می رسیم و گرگ و میش خاطره های مسدود

به هم می رسیم و من از حسرت گنگ "چرا ندارمت؟!" می بارم

من و نداشتنت به واژه می رسیم و ... واژه به باران

به شکوه،به گلایه،به تکرار هذیانهای آلوده به درد،به نوشتن و نوشتن و به سردردهای ممتد

من و شب که به هم می رسیم،باران کنار پنجره گره می خورد به خفگی بغض،

به هم آغوشی خیال و خاطره

دست خودم نیست؛به خدا به شاپرکها به نسیم به باران قسم که اینها دست من نیست

وقتی همه ی اینها هجوم می آورند باید باشی تا سَرِ بی کسی هایم را روی شانه ی تو بگذارم

بگذریم...حال من خوب است...اما تو باور مکن

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۳ ، ۱۰:۳۸
فرهاد

kocholo.org

یک دلِ پُر درد دارم و یک جانِ پُر زجر.بگو چگونه بگذرانم غم فراق را؟من خاکم و از خاک چه برآید مگر خطا؟من معلولم و از من چه زاید مگر جفا؟ و تو علتی و از تو چه آید مگر وفا؟تو گنج عشقی و دریای مِهر.و من...تنهاترین در این بحر بی کران.می دانم که هر شادی که بی توست اندوه است؛هر منزلی که بی تو،زندان؛هر دل که در طلبت نیست،ویران؛من سزاوار تو نیستم...چه زیباست ایام دوستانت با تو و چه نیکوست دیدارشان به حرمت دیدارت.این بیچاره را پس چه تدبیر؟من نه ارزانی تو بودم که مرا برگزیدی و نه قابل که همراه شدی.بلکه تو خود را به تلاطم انداختی تا بپوشانی همه ی عیبهایم را.من زمینی ام و تو آسمانی.من همه گناه و تو همه بخشش...با این همه عشق تو چراغ مِهر بیفروخت.مِهر تو عشقم افزود.قربتت چراغ وجد و غربتت شمع درد.از وجود خود چه دیدم مگر جفا و از تو همه عشق و صفا.ای که به بحر پیدا و به نهر هویدایی.با من آن کن که می خواهی.بیمارم می کنی و خود دوایی.درمانده ام می کنی و خود درمانی...و گاه منتقمی.چگونه بر این ضعیف سرِ جنگ داری؟یاد تو میان دل و زبانم.مِهر تو میان سَر و جانم.چگونه یادت کنم که تو خود در یادی؟! و لحظه ی فراموشی هم،همه فریادی.از منِ زارترچیست؟و از تو بزرگوارتر کیست؟در دنیا مرا یاد تو بس و در آخرت مرا دیدار تو بس.بدان که بی تو همچون همه ی ذرات آب در تلاطم مرجان ها و شقایق ها،غرق خواهم شد.

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۳ ، ۱۵:۱۷
فرهاد

چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام،دوست دارند دوستان لالم...

 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۳ ، ۱۰:۳۸
فرهاد

 kocholo.org

 

تو رفتی که بخوابی و راه سیاه چشمهایت را کمی باریک کنی و از این همه دغدغه ی نبودنمان دور شوی و من در این هجمه ی محاصره ی یادت،کاری جز نوشتن نمی توانم.باید مراقبت باشم تا آرام خوابت ببرد و من برای تو بیش از هر لحظه ای بنویسم.مراقبت باشم از شر همه ی کابوسهای ناخوانده.آنقدر خوابت سنگین است که دلم نمی آید این تنهایی ملیح را مشوش کنم.تو می خوابی و من در بیداری خواب می بینم که با تو در روزهای ابری و بی سایه راه میروم.روزهایی در خیابانهای دنج آن شهر موعود یا در جاده ای مارپیچ تو گویی این صدای بارانِ روی سقف مرکبمان،آدم را عاشق تر می کند.من هستم و تو هستی و باران... من هستم و تو هستی و جنگل...

شاید برای دل دادن کمی زود بود.اما مگر می شود آدم بود و دل نداد؟! تازه یادت می آید؟بعد از ساعتی آشنایی گفتی:برای همیشه بمان...انگار نه انگار که لابه لای حرفها گُم شدیم و این حرفت بیش از همه چیز...

من و تو از روی دیوارهای کوتاه کنار باغ های سر راه می پریدیم و مورچه ها را نگاه می کردیم که چه بی حسادت ما را می نگرند.ضربان خاطره هایم با تو بس بالا می رود اما حیف که تو خوابی!

حالا می روم کنار پنجره.مثل هر شب از آنجا نگاهت می کنم.تو را که دور از منی و منی که به تو نزدیکتر از توام.دوست دارم از عصرهای بارانی بگویم یا از تلاقی نگاهمان.یادت باشد...آن شب که می آیم،خسته از ضرب و تقسیم های متداول و جمع و تفریق های بی رحم،بگو که بمان.آن شب تو ماه می شوی و من تا صبح ستاره ات می مانم.

هیچ فهمیده ای که ماه و ستاره که این همه عاشق همند،همیشه از هم دورند؟اصلاً به هم نمی رسند اما به پای هم می مانند.کاش می شد از همین پشت پنجره با سکوتی عمیق ببینمت تا این همه دچارت نکنم.بعضی وقتها همین پنجره تداعی قطعه ای از آسمان است و آنجا در آنسوی کوهها و دره ها و دشتها قبله گاه من.ستاره ها گرچه می میرند اما ستاره ای دیگر متولد می شود.گرچه میدانم که بیش از اندازه خوش خیالم؛ گو اینکه من شهاب سنگی بیش نبودم.

نمی توانم واژه ها را آنگونه که می خواهم کنار هم بچینم.اما می دانم که دلم مقید نیست که در این واژه پردازی آدابی باشد.من که رفتم...شاید تو نمی خواستی حتی صدای به هم خوردن در را بشنوی مگر اینکه برگردم.تو تنها مقید به این بودی که ماهیان حوضچه ی قلب ساده ی من،از راه قلب ساده ی تو به دریا ره بپیمایند...آیا کدام ماهی به سلامت به دریا رسید؟!تو بگو... ستاره ها بمانند برای بعد...

 


 

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۲۳:۰۰
فرهاد

2lmer2n0rc6ewnwje5y.jpg

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۳ ، ۱۴:۴۷
فرهاد

an45hul80zs7uwilqgu9.jpg

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۶
فرهاد

38doolt6vyjeroevzk5.jpg

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۵
فرهاد


۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۳
فرهاد


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۴۲
فرهاد