“امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمیگویم که فردا روز دیگری است
فقط میگویم
تو، روز دیگری
تو، فردایی
همان که باید به خاطرش زنده بمانم.”
جبران خلیل جبران
“امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمیگویم که فردا روز دیگری است
فقط میگویم
تو، روز دیگری
تو، فردایی
همان که باید به خاطرش زنده بمانم.”
جبران خلیل جبران
خدایا مواظب خودت باش؛چون ما غیر از تو کسی رو نداریم...
تبریکم را در چند آرزو عنوان میکنم، ان شا الله برآورده شود.
امیدوارم خیابان ها، کوچه ها، محل عبور و مرورها مناسب سازی شود.
امیدوارم برای ساختمان ها، ادارات، منازل، مجتمع ها و... آسانسور نهاده شود.
امیدوارم اندازه آسانسورها "استاندارد" شود تا صندلی چرخدار جا بگیرد.
امیدوارم در ساختمان ها برای معلولین"رمپ" و "بالابر" گذاشته شود.
امیدوارم چراغ راهنمایی رانندگی و علائم دیگر، برای نابینایان مناسب سازی شود.
امیدوارم وسایل حمل و نقل عمومی(مترو، اتوبوس، قطار،...) مناسب سازی شود.
امیدوارم برای عبور از خیابانها و بلوارها، بریدگی های عبور"مخصوص معلولان" قرارداده شود.
امیدوارم تحصیل معلولان در دانشگاهها تسهیل شود، دانشگاهها آسانسوردار شوند.
امیدوارم ساختمان مدارس، دبیرستانها، کلاسهای کنکور، مناسب سازی و آسانسوردار شوند.
امیدوارم شغل های مناسب برای معلولان ایجاد شود.
امیدوارم شغل های"دورکاری"و"درمنزل" برای معلولان با"شدت معلولیت" ایجاد شود.
امیدوارم مشکلات درمانی معلولان سهل شود و بودجه ی درمان تعلق گیرد.
امیدوارم برای پیشگیری از معلولیت، بودجه و راهکار تعلق گیرد.
امیدوارم خانواده های دارای فرزند معلول، حمایت شوند.
امیدوارم گردشگاههای مناسب سازی شده برای معلولان ساخته شود.
امیدوارم معلولان نیز به عنوان شهروندان جامعه به حقوقشان نائل شوند.
امیدوارم نگاهها، دیدگاهها، باورها، اصلاح شود و فرهنگها انسانی شود.
امیدوارم روزجهانی معلولان فقط مختص یادآوری افراد معلول و تشویق و تمجید و جشن های سرگرم کننده نباشد بلکه اینروز سر منشاء تلاشی باشد برای اســــتقلال و رفاه معلولان!!!
امیدوارم همه به آرزویشان برسند و معلولیت باعث نشود از ادامه راه بازبمانند.
امیدوارم رنگ امیدواری از زندگی معلولان کمرنگ نشود وهمیشه متوکل بخدا باشیم.
امیدوارم این امیدواری ها در حد امیدواری نماند و برای به ثمررسیدن، تلاش شود.
تردید داری که دلنشین ترین زن جهانی؟! تردید داری که تمام کلیدهای دربهای بسته ی دنیا از آن من است وقتی که به تو دست یازیدم؟تردید داری جهان دگرگون شد از گاه گرفتن دستانت؟ و آیا تردید داری که بزرگترین روز تاریخ،روز ورودت به قلبم بود؟
هنگامی که بیست ساله بودم هیچ نمی دانستم؛آنقدر گذشت این عمر گرانمایه و در این صرف شد تا چه خورم و چه پوشم که شدم سی و اندی ساله.دانستم که عاشقم.میدانم که سالهای دیگر دلتنگ می شوم و دلتنگتر.بعد هم پیر خواهم شد.با همه ی اینها میدانم که تا نهایت،بی سوادِ عشقم.
با همه ی بی سوادی ام،هیچ می دانی که بزرگترین و اولین عاشقان دنیا،خواندن نمی دانستند؟آدم و حوا را می گویم...یادت باشد که من عشق را به تو نخواهم آموخت،چون ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند.پرندگان هم برای پرواز اینگونه اند.عاشق شو به تنهایی.عاشق بمان ...
عشق را کتاب خود آموزی نیست.
باز هم میگویم...تردید نکن که زیباترین زنانی.تردید نکن که سلام تو از پای تمام کابلهای عشق،بر تمام وجودم مستولی می شود.تردید نکن که در فراقت،چنان بیمار می شوم که هیچ طبیبی را کارایی نیست.تردید نکن که تمام سیبهای ترش با تو شیرینند.تردید نکن که گاه گرفتن دستانت،نفس در سینه می ماند...وتردید نکن که تمام قهوه های تلخ جهان با تو همچون شربت عسلند...تردید نکن...
اینقدر بی ستاره ماندن در صبر من نمی گنجید؛اما چرا همه ی عاشقی ها را به دست باد بسپارم؟نمی دام...!پاسخ این پرسش هر چه باشد،توجیهی برای روبرو شدن با دلتنگی نیست و نه مرهمی برای زخم من.مگر آدم تا کِی می تواند بی خیال بماند و بی آرزو بمیرد؟
این گلایه ها،این نگرانی ها و دغدغه ها،با این بریدگی،زخم،چشم پوشی و فرو رفتنها،نتوانستند احساساتم را قبضه کنند.هر چه هست اینجاست...درونم؛اگر چه هویدا نباشد...
بعضی ها خدا را یکطرفه می پرستند.همین که خوبیها به آنان می رسد با اطمینان به سوی خداوند روی می آورند(گرچه فراموشش می کنند) و همین که گرفتاریها دامن گیرشان می شود روی بر میگردانند(گرچه صدایش می کنند).این ضد و نقیضهاست که آدم را بیچاره کرده.
در زیارت عاشورای وارث آدم (ع) خواندم:اللهم لک الحمد حمدالشاکرین لک علی مصابهم...خدایا!تو را سپاس...سپاس آنهایی را که در مصیبت ها شاکرند نه صابر؛بهره بردارند نه شکیب.
می بینی؟! چگونه انسان در این نگاهها،حرفها و حالتها می تواند تغییر یابد و چگونه با سختی در عین سختی می توان راحت بود...؟!آنجایی که اهل دنیا در راحتی ها رنجورند و درگیر و ترس پاییز را در بهارشان به دل می کشند چه جای بیم و تنهایی؟
می بینی؟! اهل معرفت در رنجها راحتند و آنها که خود را به خدا سپرده اند و او را به دوستی گرفته اند نه از آینده ترسی دارند و نه از گذشته اندوهی.
با همه ی این احوال...من نه آنم که تو را موعظه کنم و نه شایسته که توصیه ای.می خواهم حرفها را جمع کنم.هر چه گفتم چه با ربط و چه بی ربط،چه مقبول چه منفور،چه خوشایند و چه ناخوشایند،از زندگی بود.گرچه میدانم بسیار زمان لازم است تا بدانیم در همه ی این واژه ها عشقی نهفته است که نمیدانم آتشِ بر خاکستر است یا آتشِ زیر خاکستر!
گفته بودم که حرف زیاد است.حرفهایی بس پراکنده از تمام امیدها،آرزوها،خستگی ها و یادلبستگی ها.
این یک سر سوزنش بود...
با همه ی این احوال،گرچه آدمهایی که روزی آسمان آبی غرور من بودند،اکنون حتی یادشان بر سینه ام سنگینی می کند؛اما تو مرا با ترازویی دیگر بسنج...
حرف زیاد است ...
اما گاهی نمی دانی چه بگویی !.!.!
گاهی فقط باید رفت ...
چیزی شبیه کم آوردن !!!
هر چه خواستم ننویسم،نشد!!
سی و نُه سالگی تمام شد و امشب آغاز چهل سالگیست.
عمرم به نیمه رسید(به شرط عمر هشتاد)
کمرم خَم شد مانند حالت نقطه ی شروع مسیر زندگی و دوندگی در سراشیبی
گویی بالای سُرسُره ای رفته بودم که اکنون می بایست سُر خوردن را آغاز کنم.
روبروی آیینه ام؛این موهای سپید که دوباره سرانگشتانشان به سپیدی ،خودنمایی می کنند؛
گرچه مدتهاست دیگر مرا به فکر رنگ کردن دوباره ی شان نمی اندازند تا مثلاً کمتر کسی بداند که کمی پیر شده ام.
این چین و چروکهای گوشه ی چشمانم...دریغ
و چشمهایم با آن فرو رفتگیهای تازه و فروغ زخم خورده ی شان
...سخت ترین فعلی که به سادگی صرف کردم،عمرم بود؛شاید هم ساده ترین فعلی که به سختی صرف کردم!
گرچه من به دنیا آمدم...اما دنیا به من نیامد؛
با این همه،چیزهایی را که از دست دادم،نگرانم نمی کند...!
چیزهایی به دست آورده ام که خاطرشان،مرا در چهل سالگی به وجد می آورد.
من در بیست سالگی مانده ام...
در سی سالگی
در سی و پنج سالگی..........
آنجا جا مانده ام و آموختم عشق را تا بیاموزانم.
درست است که دنیا به من نیامد...اما من که به دنیا آمدم...پس:
چهل سالگی...سلام.