وقتی برگی از چنار روبروی پنجره ی اتاقت افتاد،پیام آمدنم است.دستهایت را بگشا.به زودی باران می بارد و من همراهش خواهم بارید.از آن بالا که به من می نگری در نگاهت می خوانم که گاه آنقدر نگران می شوی که نکند آنقدر که انتظار داری دوستت نداشته باشم!اما نمیدانی که بی هیچ قید و شرطی دوستت دارم...
گاه نگران کودکانه هایم می شوی.خدا می داند که چقدر سخت تلاش کرده ام و به سکون زندگی و مکان و زمان،درمانده ام؛ از ترس خداحافظیت.می دانم که چه چیز تو را مایوس کرده ...
نیازی نیست که این همه تذکر بدهی و شادمانه های به نظر غمگین این کودک را بر هم بزنی.که چه؟که مسلمانی ام را به کافری از کف ندهم؟!
اصلاً تو می دانی که مرور گفته های مکرر چه کیفی دارد؟؟
چه می دانی؟نه...نمیدانی
پاییز دارد می آید،
قول می دهم در حوالی باران،همیشه تا ابد،قدمهای تو را از بالای پله ها تا همین حوالی چنار های کنار خیابان و امتداد شمشادها بشمارم.
تاکنون مرا بیهوده ارزیابی کرده ای.
نگذار بگویم:وقتی برگی از چنار روبروی پنجره ی اتاقت افتاد،پیام رفتنم است...