کافه 54

دال...پایان نام کوچک من وآغاز دریاست...اکنون که پایان من آغاز دریاست،بر ساحل تن خسته ام قدم بزن

کافه 54

دال...پایان نام کوچک من وآغاز دریاست...اکنون که پایان من آغاز دریاست،بر ساحل تن خسته ام قدم بزن

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۹۱ مطلب با موضوع «کافه دل نوشته» ثبت شده است

kocholo.org

 

وقتی برگی از چنار روبروی پنجره ی اتاقت افتاد،پیام آمدنم است.دستهایت را بگشا.به زودی باران می بارد و من همراهش خواهم بارید.از آن بالا که به من می نگری در نگاهت می خوانم که گاه آنقدر نگران می شوی که نکند آنقدر که انتظار داری دوستت نداشته باشم!اما نمیدانی که بی هیچ قید و شرطی دوستت دارم...

گاه نگران کودکانه هایم می شوی.خدا می داند که چقدر سخت تلاش کرده ام و به سکون زندگی و مکان و زمان،درمانده ام؛ از ترس خداحافظیت.می دانم که چه چیز تو را مایوس کرده ...

نیازی نیست که این همه تذکر بدهی و شادمانه های به نظر غمگین این کودک را بر هم بزنی.که چه؟که مسلمانی ام را به کافری از کف ندهم؟!

اصلاً تو می دانی که مرور گفته های مکرر چه کیفی دارد؟؟

چه می دانی؟نه...نمیدانی

پاییز دارد می آید،

قول می دهم در حوالی باران،همیشه تا ابد،قدمهای تو را از بالای پله ها تا همین حوالی چنار های کنار خیابان و امتداد شمشادها بشمارم.

تاکنون مرا بیهوده ارزیابی کرده ای.

نگذار بگویم:وقتی برگی از چنار روبروی پنجره ی اتاقت افتاد،پیام رفتنم است...

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۲۵
فرهاد

Wallpaper.TRENfirst.com - Dark Beach Sunset

برایت نگرانم که هم اکنون کنار ساحلی...با شوق دویدن های کودکانه روی شن های نرم.با شوق پریدن های مدام از سویی به سوی دیگر.برایت نگرانم.با فکر اینکه همراهانت چرا در اندازه ات نیستند.نه اینکه من بزرگم.نه.خب این نگرانی تنها مختص من است.خودت می دانی چه می گویم...

برایت نگرانم.چرا که از مغرب ساحل شمالی،بادهایی می وزند که بوی گیسوان تو را که در مشرق توام خواهند رساند و من آسمان را خواهم بویید و در حالی که در چشمانم اشک حسرت می تراود،خواهم گفت:بوی تو می آید...وای بر من که نگاههای غریب،پاره های زلفت را از روی شن ها جمع کنند و زمزمه کنند با خودشان توصیف لبخند و شادمانی ات را.

من هر دم این عطر را می بویم و به تمام نگرانی ها دامن می زنم.

برایت نگرانم.برای هیجانهایت.برای دویدنهایت.یادت می آید همیشه اول انشاهایمان می نوشتیم:البته واضح و مبرهن است...حالا می گویم:البته واضح و مبرهن است که این نگرانیها مرا از پای در آورده.تو چه می دانی؟!تو اصلاً می دانی چه می گویم؟!

تو آنقدر خودخواهی که مانع آمدنم می شوی وگرنه کنار همین ساحل از دور نظاره ات می کردم یا کمی نزدیک،آن زمان که دست در دست رقیبم داری و من محکوم به صبوری ام.

می دانم هنوز هم آنقدر فرصت هست که هزاران نقشه ی عاشقانه بکشم یا کمد لباسهایت را با اشعار عاشقانه ام تزئین کنم یا توی تقویمم روز تولدت را علامت بزنم ... یا تکه کلام مشترکی با تو داشته باشم یا نیمه شبها با تو قدم بزنم یا در یک غروب سرد زمستانی،ژاکتم را بر روی شانه هایت بیندازم...

اما تو را بخدا الان بگو این نگرانی را چه کنم؟!آخر با وجود آن همه فرصت قبلی،فرصتی ندارم...

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۰
فرهاد

Narcissus, Hyacinthus, Tulips and Crocus

نمی دانم این قلم چه گناهی کرده که می بایستی پا به پای من بگرید و بسوزد و تمام شود...

چه بگویم جز اینکه میدانم که از مردمک دیده ام آموختم که تنها تو را ببینم و تو را بجویم.یقین که اگر به فرض دیگران،این اشتباه است،همین اشتباه،زیباترین اشتباه من است.با تو که عجین شدم،می فروشان شهر،طرح میکده را از کعبه ی دل من برداشتند و تو می دانی که چه مستی ای گریبانم را گرفت و گریبان دیگران را...

در این مطلع،هرگز نمی توانی فرض کنی که کعبه خوشتر است یا میخانه یا بتخانه.هر جا که جلوه ی جانان است،خوش است.همه روبروی خدایند.پس وقتی خدا همه جا حضور دارد،چه فرقی می کند که چطور عاشقی کنی؟!

مراد آن است که عاشق باشی و بر عشق بمیری.کم و کسری اش همه از سادگی ماست به خدا.

من که رندی نکرده ام تا فوت و فن عاشقی را بدانم.من فقط می دانم آنقدر عاشقم که وقتی عکس رخت را در مردم دیده ام تعبیر کردم،آب چشمم از خجالت مضطرب می شود و می لغزد.من فقط می دانم آنقدر عاشقم که شبها دور از تو گل نرگس،خاک تمام عالم را بر سر میکنم،با طلوع صبح و حضور شبنم،همچون سبزه ای سر از خاک بیرون می آورم تا باز نظاره ات کنم.من فقط می دانم که وقتی دامن وصلت را به دستان لرزانم می دهی،آنقدر حجم این سخاوت تو عمده و عظیم است که دست این گدا دائماً می لرزد...

و آنقدر عاشقم که بتوانم دلت را بسوزانم...

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۵۱
فرهاد

دیشب که پیش بابام بودم خیلی ناله می کرد.آخه توی این سه ماه اخیر، پنج بارعمل جراحی از ناحیه ی شکم داشته.خب با سن و سال نسبتاً بالایی که داره،براش سخت بوده و تمام جونش گرفته شده.دیشب هی می گفت:دیگه نمیخوام زنده بمونم.دیگه خسته شدم.و....بهم گفت:فرهاد...من اوضام اصلاً خوب نیست.همین روزاست که بمیرم.اگه مُردم فقط جنازمو توی سردخونه نگه دارید تا خواهرم از شهرستان بیاد منو ببینه بعد دفنم کنید.به فکر مقدماتم باشید...منم که کلاً پوست کلفففففت...همینجوری بهش نگاه میکردمو لبخند می زدم.حرفش که تموم شد بهش گفتم:از کجا معلوم که شما اول بری و من بمونم؟ندیدی پسر همسایه که توی داروخانه کار میکرد،پریشبا توی بیست و هفت سالگی سکته کردو مُرد؟...برگشته توی اون حالش میگه:تو که بیستو هفت سالت نیست.سی و هفتم رَد کردی...اصلاً کلاً این بابام منو اُسگل کرده بود.خلاصه هیچی نگفتم دیگه.بعد توی اون حال میگه:من از دوری پرستارای بیمارستان حالم بد شده!!! کلاً انگار اصلاً مامان نداریم که جلوش اینو میگه ها.البته مامانم علی رغم حرص درونی که میخوره بهش میگه:برو پیش همون پرستارا بابا.حال داریا...بعدشم بابام میگه: آآآآآی.واااای.آآآآخ...خلاصه بگذریم.توی دلم گفتم:بابا جان.من دارم میرم یه سفر کوچولو...یه وقت دیدی برنگشتم حرف من درست شد.به هر حال اونجا سفارشتو می کنم که به زمین پیغام بدن که پرستارا حسابی بهت برسن...نگران هیچی نباش!


۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۸
فرهاد


چه عجیب است که من از زور بی حوصلگی و دلمشغولی و بار سنگین همه ی آن دلتنگی ها، پای رفتن به میان دیگران را نداشتم و تو همان روز از سر دلتنگی یادی از من کردی...عجیب است؟نمی دانم ...شاید...اما این را می دانم که تو همانی و من همان.فقط با اندکی! (ترس) از بیان آنچه در دلهایمان است که مبادا باز همان آش و همان کاسه شود که روغن داغش زبان هردویمان را بسوزاند.که بنشینیم و در تنهایی هایمان بگرییم که مبادا دیگری بفهمد عمق دلتنگی هایمان را.اصلا مگر گریستن شرم دارد؟اصلا چه حرف بی ربطیست که آدم بزرگ گریه نمی کند...گاهی آنقدر بغض داری و گلویت ابر دارد و چشمهایت باران؛که فقط باید آدم باشی تا گریه کنی...و چه سخت است که او از آنسوی کابل های رابطه تصور کند که سرما خورده ای ...ما را چه می شود؟؟...حالا از تو می خواهم که فقط خوب باشی! این روزها،خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است.این روزها همه ادعا دارند که طعم بدترینها را چشیده اند.همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند و به جان خریده اند.همه ادعا دارند بار سنگین تنهایی را کشیده اند.پس کیست که دنیا را به گند کشیده است؟؟حتما منم...

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۴
فرهاد

و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز...وای بر من؛گر تو آن گم کرده ام باشی

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۰
فرهاد


وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده می شویم،معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم!

میلان کوندرا

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۴
فرهاد


۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۲۳
فرهاد


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۲۲
فرهاد


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۲۱
فرهاد