بامداد است و دلم بی طاقت است
با تن داغی که در این حالت است
فکری اَم ، از بس که رویا بافتم
با همه آزردگی ها ساختم
خوابِ بد دیدم ، به دردم چاره کُن
چاره ای بر دردِ این بی چاره کُن
از من و ما مانده خونین جامه ای
پس چرا بین دوراهی مانده ای؟!
حالتِ شعرم به دردَت می خورَد؟
من که می دانم به تو برمی خورَد
خوب می دانم که حالم خوب نیست
شعرهایم مثل حالم کوک نیست
رفته رفته خنده ها زاری شدند
شعرهایم تلخ و تکراری شدند
لحظه ای دردِ مرا اندازه کن
جایِ من باش و گلویی تازه کن
تشنه ام ،سیراب می خواهم تو را
آب می بندی به من ؟! آخر چرا ؟
فکری اَم از بس که فکرت کرده اَم
در قنوتم فکر و ذکرت کرده اَم
کاشکی فکرم فقط فکرِ تو بود
هیچ کس دیگر بجز یادت نبود
یار او باشی دگر من کیستم ؟
او که باشد من یقیناً نیستم
عهدِ ما آن شب میانِ ما چه شد ؟
وعده هامان بعدِ آن فردا چه شد ؟
عهد می بندی کمی هم مرد باش
یا اقلاً مرهمی بر درد باش
تو که دیدی تا کجاها آمدم
دائماً افتاده از پا آمدم
با من اینک حرف از " آری " نزن
رُک بگو : " نه "...حرفِ تکراری نزن
زخم کمتر...؛ بس کن این تحقیر را
با سرت بنویس این تقدیر را
سرنوشتم را خودت مرقوم کن
سر نمانده...خود نویس و جور کن