باران که ببارد،جمعه که در راه باشد،یعنی من و یک جای خالی
به هم می رسیم و گرگ و میش خاطره های مسدود
به هم می رسیم و من از حسرت گنگ "چرا ندارمت؟!" می بارم
من و نداشتنت به واژه می رسیم و ... واژه به باران
به شکوه،به گلایه،به تکرار هذیانهای آلوده به درد،به نوشتن و نوشتن و به سردردهای ممتد
من و شب که به هم می رسیم،باران کنار پنجره گره می خورد به خفگی بغض،
به هم آغوشی خیال و خاطره
دست خودم نیست؛به خدا به شاپرکها به نسیم به باران قسم که اینها دست من نیست
وقتی همه ی اینها هجوم می آورند باید باشی تا سَرِ بی کسی هایم را روی شانه ی تو بگذارم
بگذریم...حال من خوب است...اما تو باور مکن
گفتند رفته ای!....و چرا دیر آمدم
غافل شدم ز رفتن تو،پیر آمدم
آری...مسافر ره طولانی ات شدم
افسوس...که این چنین به دلت سیر آمدم
دست دلم نبود معطل شدم چنین
با دست و پای پُر غُل و زنجیر آمدم
کار دلم گذشته از این حرفها دگر
قسمت چه شد که بر سر تقدیر آمدم
این یادگار مانده ز پیراهن تو،بس
بر نیزه و به ناله ی شمشیر آمدم
چشمی نمانده است اگر تَر نمی کنم
چشم دلم تویی که به تصویر آمدم
رفتی و این حقیقت سنگین برای من
آنقدر مشکل است که به تکفیر آمدم