ای کاش دلمان تاقچه ای داشت که تمام غصه ها را روی آن می گذاشتیم تا کمی دلمان سبک می شد.
با هر چیزی می توانم روبرو شوم وقتی دستم در دست توست.سرانجام پی می بری که عشق همه چیز را التیام می بخشد و هرآنچه هست ، عشق است.
تمام غصه ها دقیقاً از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر میداریو می افتی به جان دوست داشتنت.اندازه می گیری!حساب و کتاب می کنی و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که فکر کنی زیادتر دوستش داشته ای...که زیادتر دل داده ای...که زیادتر گذشته ای و بخشیده ای...به قدر یک ذره،یک نقطه،یک ثانیه حتی.
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع،آغاز همه ی رنج هاست...حالا که دل بسته ای،حالا که همه ی اینها تداعی شد؛آنقدر دوستش داری که نمی توانی بگذاری و بگذری.می گذرد و می گذرد و روزی می آید که به خود می رسی و در آیینه به خودت خوش آمد می گویی و می گویی:بنشین...ببین چقدر شبیه او شده ای!تو با او یکی شده ای.اینقدر بهانه نگیر.نامه های عاشقانه،عکس ها،یادداشتها و ... را از گنجه بردار.مرور کن.قوی ترین و مستقل ترین آدم جهان هم که باشی، وقت هایی هست که دلت پر می زند برای کسی که برسد،کنارت باشد و از تو بخواهد که آرام رانندگی کنی و شامت را نخورده به خواب نروی.
مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که برایت بنویسد: زود برگرد...طاقت دوری ات را ندارم.
هیچ دانی که چه کردی با من؟؟
لحظه های بی من؟؟
محو در بند رقیب؟؟!
دیشب از آنهمه دلشوره نخوابیدم من
تا کِی این قصه تداوم دارد؟
منِ بی تو تنها...
تواِ با او...افسوووووووووس...